به سادگی خیرگی دو نگاه در هم
...
صدای نفس هایت با صدای قدمهای مداد ت روی کاغذ ،دچار سرگیجه ام کرده است . آرامش تمام نشدنی دریایی به عمق تو ،درست در انتهای دالان بهشت .
دیگر از جنس بهشت نخواهم بود با تو .
در پایان دالان بهشت؛ جایی که جهنم خودش را زیر قدم های گاوهای خسته در کوهستان گم کرده است ، گاوهایی که هرگز نمی توانند حضور دریایی را در انتهای دالان بهشت درست در یک قدمی سمت چپم ، سمت چپ من؛ بفهمند.
در همین نقطه هست که با شرابی سپید شعری سرخ می سرایم که با نوشیدنش تمام زندگی مان را به تهوعی بالا بیاوریم و بلند شویم که ما از دالان بهشت به سادگی خیره شدنی گذشتیم.
...
+ نوشته شده در جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴ ساعت 23:29 توسط آذر ممتاز
|
هستم ؛ درست نمی دانم آیا از 2 ده قبل از سال معروف 2000 که در روزی برفی وابستگیم را به رگی قطع کردند و به اکسیژن وابسته ام کردند یا از همان لحظه که پیر مرد روی بالکن چوبی با عینک ته استکانی فرم مشکی نوشتن را یادم داد !