... صدای نفس هایت با صدای قدمهای مداد ت روی کاغذ ،دچار سرگیجه ام کرده است . آرامش تمام نشدنی دریایی به عمق تو ،درست در انتهای دالان بهشت . دیگر از جنس بهشت نخواهم بود با تو . در پایان دالان بهشت؛ جایی که جهنم خودش را زیر قدم های گاوهای خسته در کوهستان گم کرده است ، گاوهایی که هرگز نمی توانند حضور دریایی را در انتهای دالان بهشت درست در یک قدمی سمت چپم ، سمت چپ من؛ بفهمند. در همین نقطه هست که با شرابی سپید شعری سرخ می سرایم که با نوشیدنش تمام زندگی مان را به تهوعی بالا بیاوریم و بلند شویم که ما از دالان بهشت به سادگی خیره شدنی گذشتیم. ...